الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )
121
علل الشرايع ( فارسي )
كسى خطور نكرده ) و زليخا ( چون ديد همهء زنان از جمالش حيران شدهاند ) گفت اينست آن يوسفى كه مرا از محبت و علاقه و مراوده با او ملامت ميكرديد ، و ( شما يك نظر بيشتر به او نكردهايد و آنچنان شيفتهء او و بيتاب شديد كه دستهاى خود را بريديد و دلهاى شما لرزان شد و اعصاب شما متزلزل گرديد ، آيا باز هم مرا ملامت و سرزنش ميكنيد ) . چون آن زنان از مجلس زليخا برخاستند و بمنزلهاى خود رفتند ( چنان محو جمال يوسف شده بودند كه آرامى نداشتند و ) هر يك از ايشان پنهانى قاصدى پيش يوسف ميفرستادند و التماس و درخواست مينمودند كه آن حضرت بنزد آنها برود ، ليكن آن حضرت امتناع مينمود . ( چون اصرار زنان از حدّ گذشت آن حضرت مضطرب گرديد و توجه به خدا كرد ) و عرضكرد : خدايا اگر مرا از مكر و حيله و خواستهء اين زنان حفظ نفرمائى ايشان بر من غالب ميشوند و مرا به عمل زشتى كه از من تقاضا دارند واميدارند و ممكن است ( نفس أماره بر من غلبه كند و ) ميل به آنها بنمايم و مرتكب شوم ، و آن هنگام جزو جاهلان و بدبختان خواهم بود . خداى تعالى دعايش را مستجاب فرمود و او را از مكر زنان نجات داد ، و موقعى كه قصهء آن حضرت با زليخا و خواستهاى زنان ديگر از او در مصر شايع گرديد ( و زبانزد مردم شد كه در هر مجلسى و محفلى ياد ميكردند و در بارهء ايشان هر كسى سخنى ميگفت بناچار براى آنكه قضيه از سر زبانها بيفتد و بيشتر برسوائى نكشد ) پادشاه با اينكه از آن طفل شنيده بود كه يوسف تقصيرى ندارد تصميم گرفت كه آن حضرت را زندانى كند و حضرتش را فرستاد بزندان و بعد از مدتى دو نفر ديگر ( از نديمان كه يكى رئيس نانوايان و ديگرى رئيس شرابخانه دربار بودند ) براى تقصيرى كه داشتند داخل زندان نمودند